خیلی چیزها تغییر می کند
مثلا اینکه
از زمانی که رفته ای
و همان پیش تر ها که نمی دانستم خیلی چیزها را
و البته نمی دانستی خیلی چیزهای دیگر را
و واقعا گاهی چقدر ندانستن یک چیزهایی شوق دارد و یک عالمه انرژی مضاعف کش دار
من به بی هویتیم اقرار نکرده ام
و این روزها که نبودنت
عادی شده است
و روزهایم را شکنجه نمی دهد
فکر می کنم
چقدر ان روزها تب داشتم
چقدر می سوختیم در شعله ای که نامی نداشت که بی نام شده باشد
و یا اگر بر فرض محال هم که داشت
چقدر از وجودش بی اطلاع بودیم
و در این فکر گیج به سر میبرم
که چرا به این سوختن تن میدادیم؟
این روزها هر اتفاقی یادت را زنده میکند
حرفهایت
و احساس های پشت پرده ی حیا
که پشت پا میزد به رفتن های نابهمگام
و حتی گاهی سوال های بی حد و مرز و انکار ناشدنی
از این ها بگذریم صمیمی
این روزهای یک جورهایی مسخ شده ام
مثل وقت هایی که می خواهم فراموش کنم اما دلم هشدار میدهد
مثل وقت هایی که می خواهم از یادببرم
اما دلم نمی گذارد و مجبور می شوم که به اجبار راضیش کنم
و وای بر من
چقدر یاد تو سنگ میزند بر دیواره های شیشه ای این دل
که تو را به خدا نه
اما
صمیمی
به خدا
خیلی زود بود رفتنت
باورم شده است
خوشحالم گاهی
و گاهی رنجیده خاطر
تو یک بار نپرسیدی بغض هایت برای چه؟
و من حتی
یک بار نپرسیدم این گریز برای چه؟
شاید جوابش را می دانستم
و یا حتی اگر هم می پرسیدم روزه ی سکوتت را نمی شکستی
همان به که نپرسم و همان به که ندانم
رفتی
خیلی می خواستم بگویم رفتنت مبارک
ولی
میدانستم که هستی
اینجا
در کنار من
و من در این سرما گرمایت را زلال احساس می کنم
این دل دارد درد می کشد
از این نیامدن ها
از این سرمای متراکم در حرفهایت
از این تحول زودهنگام تو
نکند سرمای هوالی این سرزمین قلبت را یخی کرده باشد؟
صمیمی
این بغض ها
روی هم که تلنبار میشوند
تو نیز گم می شوی
بی مقدار
ناچیز
و سهم من
تنها اشک
و درد ضربه هایی که به دلم می کوبی
و می گویی
نه ..فراموشی ..نه
من چه کنم؟
وقتی نیستی
وقتی رفته ای دنبال زندگیت
و بیخیال من
و یا شاید به قول خودت
زنده به نام من
چه فایده؟
هان؟؟؟
چرا اینگونه خیره شده ای؟
این شبنم های گوشه ی چشمانت برای چیست؟
خسته ام
دلتنگ
بی قرار
همین...
