تبليغاتX
غم خانه ای در برف

غم خانه ای در برف

حضور را بر بی حضوری که بگذاری
خیلی چیزها تغییر می کند
مثلا اینکه
از زمانی که رفته ای
و همان پیش تر ها  که نمی دانستم خیلی چیزها را
و البته نمی دانستی خیلی چیزهای دیگر را
و واقعا گاهی چقدر ندانستن یک چیزهایی شوق دارد و یک عالمه انرژی مضاعف کش دار
من به بی هویتیم اقرار نکرده ام
و این روزها که نبودنت
عادی شده است
و روزهایم را شکنجه نمی دهد
فکر می کنم
چقدر ان روزها تب داشتم
چقدر می سوختیم در شعله ای که نامی نداشت که بی نام شده باشد
و یا اگر بر فرض محال هم که داشت
چقدر از وجودش بی اطلاع بودیم
و در این فکر گیج به سر میبرم
که چرا به این سوختن تن میدادیم؟
این روزها هر اتفاقی یادت را زنده میکند
حرفهایت
و احساس های پشت پرده ی حیا
که پشت پا میزد به رفتن های نابهمگام
و حتی گاهی سوال های بی حد و مرز و انکار ناشدنی
از این ها بگذریم صمیمی
این روزهای یک جورهایی مسخ شده ام
مثل وقت هایی که می خواهم فراموش کنم اما دلم هشدار میدهد
مثل وقت هایی که می خواهم از یادببرم
اما دلم نمی گذارد و مجبور می شوم که به اجبار راضیش کنم
و وای بر من
چقدر یاد تو سنگ میزند بر دیواره های شیشه ای این دل
که تو را به خدا نه
اما
صمیمی
به خدا
خیلی زود بود رفتنت
باورم شده است
خوشحالم گاهی
و گاهی رنجیده خاطر
تو یک بار نپرسیدی بغض هایت برای چه؟
و من حتی
یک بار نپرسیدم این گریز برای چه؟
شاید جوابش را می دانستم
و یا حتی اگر هم می پرسیدم روزه ی سکوتت را نمی شکستی
همان به که نپرسم و همان به که ندانم
رفتی
خیلی می خواستم بگویم رفتنت مبارک
ولی
میدانستم که هستی
اینجا
در کنار من
و من در این سرما گرمایت را زلال احساس می کنم
این دل دارد درد می کشد
از این نیامدن ها
از این سرمای متراکم در حرفهایت
از این تحول زودهنگام تو
نکند سرمای هوالی این سرزمین قلبت را یخی کرده باشد؟
صمیمی
این بغض ها
روی هم که تلنبار میشوند
تو نیز گم می شوی
بی مقدار
ناچیز
و سهم من
تنها اشک
و درد ضربه هایی که به دلم می کوبی
و می گویی
نه ..فراموشی ..نه
من چه کنم؟
وقتی نیستی
وقتی رفته ای دنبال زندگیت
و بیخیال من
و یا شاید به قول خودت
زنده به نام من
چه فایده؟
هان؟؟؟
چرا اینگونه خیره شده ای؟
این شبنم های گوشه ی چشمانت برای چیست؟
خسته ام
دلتنگ
بی قرار
همین...







 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت   توسط جای خالی  | 

برای من نوشته است
اگه نمانی در جوار من
ضرر خواهی کرد
و تاکید می کند که
می تواند زندگی شود
و باز هم تاکید
چقدر عجیب است
اینکه نمی داند
بی دلیل
شیفته مردی شده است که جز برف چیز دیگری را به رسمیت نمی شناسد
تو بودی
می توانستی
بنای زندگیت را روی برف بنا کنی؟
فکر نمی کردی شاید یک روز که گرم یک هم اغوشی ملموس شوی
این گرما
و این ازدحام بخار نفس هایت
برفها را اب کند
و همه چیز هوار شود پایین
زندگیت از هم بپاشد و دیگر چییزی نفهمی؟
و ان روز یادت نباشد که
این تو بودی که انتخاب کردی
زندگیت را روی تپه ای برف بنا کنی
و چشمهایت خیره به دست هایی باشد
که قابلیت تکان خوردن ندارند؟
سرخ مثل عاشورا
و بی حس مثل سنگ
و هر چی تقلا کنی دریغ
و هر چه التماس کنی افسوس
بیدار که بشوم
در بستر من
روی تن من خواب هایت را رنگ کرده ای
و یادم می اید
چقدر این گرما لذت بخش است
دست که به موهایت بکشم
و صدای آه تو
که می سوزاند همه هستیم را
و خشک می کند تمام شریان هایی که منجر به زیستنی بی تصور شده است
دقیقا
انگار دست گذاشته ای
روی نقطه تلاقی من و دنیای بدون برف
نترس
نمی میرم
ذوب نمی شوم
میان دست های من که خوابیده باشی
ارام
مویرگهایم از وسوسه لمس سلولهایت در یک انقباض و انبساط بی دغدغه به سر میبرند
ولی من اشوب
مثل همیشه در هراس
اگر باران نبارد
و لحظه ای بعد
طوفان که میکنی
گریه ام می گیرد
صمیمی
ان روز
باران بارید یا دریاچه ترک برداشت؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت   توسط جای خالی  | 

((چقدر سخت است.......

چقدر سخت است منتظر کسی باشی که فکر آمدنت نیست

مهمان عزیزی باشی که چراغ خانه اش روشن نیست

چقدر سخته که آدم رو از آرزوهایش دور کنند واو را به مسیر نا خواسته ای مجبور کنند

چقدر سخت است نوشته هایت را نخونده خاک کنند واسمت رو از خاطره ها پاک کنند

چه قدر دردناک است که احساست را پوچ بپندارند))

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت   توسط جای خالی  | 

باور کن این روزها زندگی خیلی سخت می گیرد

خیلی  سخت

انقدر که دلم میگیرد از این همه تنگنا

از این همه تنگی نفس های ممتد

سخت

سخت تر از همیشه

میمانم میان هزار راه که بروم یا که بگریزم

فرار

تو کدام را صحیح میدانی

شکستن میان مرز این نا امیدی های ممتد

یا فرار از دامنه ها ی این روزهای ابی با جیغ های بنفش

سرخ

چه فرق میکند

وقتی که هر چه می گویی و به هر جا که بگریزی عاقبت اسمان همان رنگی است که در همه جا نوشته شده است

ابی و یک ابی بیکران

ابی که دوستش دارم و دیگر هیچ

شاید از زندگی همین یک قلم نصیبمان شود و باز هم دیگر هیچ

هیچ و هیچ

و به یک پوچی مفرط می رسیم

به یک انزوال بی حد و بی مرز

به یک حدود شناخته نشده با دیوارهای سنگی عبور ممنوع

عبور ممنوع

هی عبور ممنوع

اینجا منطقه ای حفاظت شده است

کاری ندارد با دل شما

با احساس شما

لگدمالش کن اگر می خواهی زنده بمانی

بکش

ان احساسی را که در تو شور زنده ماندن را تقویت میکند

بمیر

ای ادم

میان این همه چنگال این انسان های گرسنه یا بمیر یا بکش

اسیر کن خودت را به دیو صفت بودن

باید پا بگذاری روی همه چیز

اینجا دیگر ردی از تو نخواهد ماند

نه روی برف

نه روی زمین خدا

..

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت   توسط جای خالی  | 

میدانی چقدر نگاه هایی سنگین تر از هر چه سنگین است مرا عذاب میدهد
صمیمی این روزهایی که همچنان نیستی یک جور های بدی عذاب می کشم

محرم هم امد

همان که منتظرش بودم و
شاید همان که منتظرش بودی
صمیمی
براستی من و خیلی های دیگر از زندگی چه می خواهیم؟
یک جایی که بخوابیم؟
یک کسی که همیشه اراممان کند؟
یک کاری که خرج زندگیمان را بدهد
زندگی همین هاست صمیمی
دیگر تصمیم گرفته ام من هم مثل خیلی ها و خیلی های دیگر خودم را گول بزنم
فکر کنم جور دیگری هم می شود زنده ماند و زندگی کرد
صمیمی این عشق نیست
میدانی؟
من بیمارم
مبتلا شده ام به چیزی که هیچ درمانی هیچ کجای عالم برایش پیدا نکردند
وای خدااااااااای من
صمیمی حرفها دارم با تو
باور کن خیلی وقتها نمی دانم از کدام سیاه گوشه ی این دل برایت رجز خوانی را شروع کنم
از کجا بگم؟
از پرنده ؟ از پرستو که سنگش زدم و افتاد؟
دیگه فکر می کنم رسیدم به اخر اخر اخر راه
ولی باور کن هر وقت که این احساس بهم دست میدم نمی دونم یه انرژی عجیب توی وجودم شعله می کشه که نمی دونم از کجا میاد
دوباره بلند میشم می خندم ..فکر می کنم..راه میرم...درس می خونم ...خلاصه زندگی میکنم یه جور عمیق تر
به یادت هستم
همیشه
ولی
گاهی خودمم یادم نمیاد کیم چرا تو رو دوست دارم چرا اینجا میون این همه برف بازم نشستم به انتظارت
خیلی وقتا میشینم فکر میکنم
میبینم
خب اگه زندگی یعنی فقط یه جای خواب و داشتن یه کسی که ارامش و بهت هدیه کنه و
بتونی زیر یه سقف بدون دغدغه باهاش زندگی کنی و
وقتی فکر میکنم زندگی یعنی یه چرخه ی شبانه روزی که همیشه هم هست
میگم
تو یا هر کس دیگه
وقتی تو نباشی با یکی دیگه هم میشه این کارارو کرد
میشه روند شبانه روززی و طی کرد
میشه عاشق شد میشه عاشقی کرد
میشه باهاش حرف زد
دقیقا از همون حرفهایی که همیشه می زدی
از همون حرفهایی که همیشه میزنم
وقتی فکر میکنم به حرفت
که گفتی این نبودی و من تو رو اینطوری کردم
میگم خب حالا که نیست یکی دیگه رو مثل تو می کنم و نگهش میدارم تا همیشه واسه خودم و این بار دیگه اشتباه نمی کنم یه جوری پابندش میکنم که دیگه نذاره بره

صممیی اینا همش در قالب فکره
ولی خوب خوب خوب که فکر میکنم میبینم زندگی فقط اینا نیست که بشه اینقدر راحت واسش راه حل تراشید
زندگیه من الان فقط گیرش یه جای خالیه که شما باشی
و فکر من تماما پر از جای خالی شماست
میدونی یعنی چی؟
دیگه ذهنمم بهم ارر میده
از اون پیغام خطاهایی که هر چیم سعی می کنی نمی تونی علتش و بفهمی تا اینکه به این نتیجه میرسی که باید کار و بدی به کاردون
ولی می خوام اینکارو بکنم
کاردون پیداش نیست
مدام مدام مدام جاش خالیه
دیگه از کدوم دغدغه هام بگم؟
از جر و بحثا با مامان بابا که هیچ وقت خدا تمومی نداره؟
خسته شدم می فهمی؟
من با این سن و سال توی سرم پر از تجربه های کرده شده است
کارایی که حتی هنوز خیلی ها تجربش نکردن
حرفهایی میزنم که هم سن و سالیام تعجب می کنم
صمیمی اینا زخم نیست؟
اینا همش واسه نداشتنه
واسه نداشتن و زجر کشیدن و هیچی نگفتنه
من اینجا خیلی چیزا رو کم دارمممم
این و بفهم
متنظر اجل نشستم

می خوام بدونم کدومتون زودتر میرسید
تو یا اجل
دلم تنگ شده بس لصیل تر از همیشه
اشکی از چشمام نمیاد مگه اینکه خیلی تحت فشار باشم
نمی دونی الان با یه دل شاد شاد از اتفاقی که نمی دونم چیه دارم اینارو واست می نویسم
فک کنم دیوونه ی دیوونه شدم
الکی خوش
الکی می خندم
جک میگیم با رفقا
خلاصه اینجوری واست بگم خودم و زدم به بی خیالی محض
از نوع اصیلش
می فهمی که منظورم چیه؟
رفتیم تو ی مسجد
وای که دلمون پر بود ولی اشکمون نمیومد

وای که دلم هوات و کرده بود و اشکم نمی مود
صمیمی من اشتباه کردم
میگن هر چی گریه کنی واسه کسی
محبتت روز به روز کم میشه
با اشکا از دلت میاد بیرون
وااااااااااااای به حال من
وای به حال زندگی من
وای به حاللللللل من
چقدر تو کمی
چقدر نیستی
دیوونه شدم دیگه
ببین بیا سنگامون و با هم وا بکنیم
من راهم و میرم تو هم راه خودت و
کاری به کار همدیگه نداریم
خداجون به داد دلم برس
پر پر داره میزنه
خیلی بد دلم هوات و کرده
دلم می خواد محکم بپسبونمت به خودمممم
محکم محکم
دلم می خواست یه شب توی بغلم کلی برات از این روزای نحس می گفتم
و همون شب یادم میرفت همشون و وقتی میدیدم توی اغوشت خوابیدم و تو هستی
و تو هستی و
صبح که چشمام و باز می کردم بودی
وقتی از کار بر می گشتم بودی
وقتی می رفتی بیرون دوباره میمودی
وقتی می خواستم بری میگفتی با هم
وای چه دنیایی میشد
ولی همش خوابه
از اون خوابای مسخره ییییییییییییییی
از اون برو بیاهای ابلحانه
با توام
مگه نمی شنوی
مگه نمی بینی
به همین عزای حسینی
که می خوام دنیاش نباشه قسم جونت و بدم
به جون خودت
اگه تا چند ماه دیگه نیای
.

.

ببخشید
کاری جز تحمل بقیش ندارم
میبینی من همینقدر دیوونه هستم
دیوونه
غرقم
غرق تو
غرق یه چیز نمی دونم چی
خستم دارم چرت و پرت میگم دیگه
هر کی این نوشته رو می خونه خواهشا من و هم دعا کنه

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت   توسط جای خالی  | 

عزیز من
کلمات باید خودشان بیایند
نمی شود که تو مـــــــــــــــــدام مصر شوی بر نیامدنت
و من از ثانیه های بدون تو بر این سرزمین پوشیده از عطر بی حضوریت بنویسم
صمیمی
ادمهایی امدند و رفتند
تبعیدشان کردم یه یک جای بی بازگشت
به یک نقطه پوچ سیاه رنگ
با همین انگشتهایی که برای تو می نویسد
به انها نشاندم که جای تو میان این سپیدی ها همچنان سبز است
راهشان را نشان دادم تا بروند
و رفتند
دیروزتر ها یکیشان از من پرسید
عروس سفید پوشت میان ان همه سفیدی برف های غم خانه ات چگونه پیداست
صمیمی

دلم سوخت
گفتم
از چشمهایش
لبهایش
دویدنش
از صدایش
و بعد
همه جا باران
باران اشک های یک مرد تازه متولد شده
انقدر میباردکه تمام برف ها اب شود
و بوته های سبزی جوانه
و بهشت همین نزدیکی
در میان دست هایی که دیگر فاصله ای بینشان نیست
و در میان هر کجایی که جای خالیت عذابم میداد
در همین نزدیک نزدیک
در قلب من ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت   توسط جای خالی  | 

فردا اگر از راه نمی امد من تا همیشه کنار تو می ماندم.

من میدانستم اما تو نه

من میدانستم فردا که بیاید

تنهای تنها می مانیم

هم من و هم تو

من میدانستم فردا اگر بشود هر دو

دلهایمان می شکند

شکست هم

اما تو نمی دانستی

من می دانستم فردا اگر از راه برسد

نه من هستم که ..

و نه تو که ارامشت را با من قسمت کنی

من میدانستم اما تو نه

من میدانستم یک روز چقدر غریب می شویم

می روی

من میمانم تنها

دلتنگ

اما کاری از من ساخته نیست

هیچ کاری

من میدانستم برای تو نمی شود ماند

اما تو نمی دانستی

حالا من ماندم

و تو رفتی

با انکه نمی دانستی خیلی چیزها را

..

..

..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت   توسط جای خالی  | 

چه سعادتی است وقتی برف می بارد

دانستن این نکته که تن پرنده ها گرم است..

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت   توسط جای خالی  | 

5

تما سهم من از تو

فقط یک جای خالیست

خدا میبینی؟ یا بیهوده می انگاری

دارم به پوچی نزدیک می شوم

برای کسی که نیست مدام و مدام قصیده می نویسم

قافیه جا به جا میکنم

هر کاری میکنم اما همتراز نمی شود با نیمه ی خالیت

زورق ها را که در این برفها اب میدهم

نمی خندند

محکومم میکنند به روزهای بی تو

چقدر خسته ام  و تنها

بی هیچ دوستی که بشود واقعا دوستش داشت

هی تو

تویی که نوشته های کج و کوله ام را مرور میکنی به یک نگاه گذارا

و فردا یادت نمی اید چنین جمله ای را کجا خواندی

بی ان که احساس نویسنده را بدانی

پیش امده برایت تنها بشوی؟
انقدر که حتی نام روزها را فراموش کنی؟
بی کس و چشم بدوزی به جای خالی کسی که همیشه نبوده است
و مدام از پس ان دلت سوختنی وصف ناپذیر را تجربه کند؟
از خود پرسیده ای چه کسی و چرا مرا به این جهنم سرد تبعید کرده است؟
وقتی که میایی اینجا سردت میشود
اما برفهای روی زمین را نمی بینی
اتش گرفتنم را نمی بینی
هر چه سعی میکنم برفها را اب کنم با این اتش نمی شود
راستی صمیمی امروز چند شنبه است؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت   توسط جای خالی  | 

مــــــــــــــــــــدام

امتداد نور را که بگیرم ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*******

اه خدای من ""!!!!

رسیده ام به چشمهایششششششششششششششششش

راستی کجاست؟

ان چشمهای مشکی ریز بین را میگویم

هنوز هم شیطنت میکنند؟

روزها از پشت ان پنجره ی مشجر به چه چیز خیره می شوند؟
به کوچه ؟
به ادمها؟
یا به نم باران روی سرزمین مهربانیت؟
گاهی که زل میزنم روی جای خالیت و هر چه می گردم پیدات نمی کنم
دوست دارم فریاد بزنم :
خدایا این مرده متحرک بی اوست دیگر
زندگی برای چه؟
بعد از برفی که روی این سرزمین برای هزارمین بار میبارد
وقتی چشمهایم گرم تر می شود
دهانم از رجز خوانی خاموش
می اید درست مقابل دیدگانم
مــــــــــــــــــــدام فخر می فروشد
یک ان در یک لحظه فرار و سریع خودش را که در اغوش من میبیند
اب میشود
گرم
سوزان
احساس میکنم تشنه ام
چشمهایم را که باز میکنم نه ابی هست که بنوشم نه دستی که بگیرم
پشت ان شیشه ی مشجر چه میبارد ؟
برف یا بوران؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت   توسط جای خالی  | 

باران

خوشا به حال باران

که امشب هر چه خواست بر لبهای زمین بوسه زد

........

....

....

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت   توسط جای خالی  | 

سلام جای خالی
احوالمان بد نیست
یه کس بهتری قرار است مرا به دور بودن از تو برای زمان هایی طولانی عادت دهد
نترس
قرار نیست که جای خالیت را پر کند که اینگونه رنگ باختی
قرار است کمک کند و مرا از هر چه توی خالیست ترک دهد
از وقتهایی که عجیب دلم هوای اغوشت را میکند
از تمام وقتهایی که برهنه به خواب من می ایی
و از همیشه
قرار است مرا بی تو کند تبدیل کند به یک سنگلاخ و تبعید به یه سرزمین بدون برف
گفتم بدون برف؟
راستی تو فکر  می کنی بشود؟
من باشم و جای خالی تو نباشد و تازه مهم تر اینکه برف هم نباشد؟
من هستم جای خالی تو هم تا وقتی بیایی خالیست و تا همیشه در این سرزمین برف می اید
فقط من ترک داده می شوم از شهوت حضورت
می فهمی که
اینگونه خدایی تر میشوم فکر نمی کنی زیباتر دوستت میدارم؟
امتدادش را نمی دانم شاید به تو ختم شوم برای همیشه
چیزی که مسلم است این است که من هستم برف هم هست و جای خالیت همیشه چشمک میزند
فقط تو کمتر عذابم میدهی در خواب و رویا
در بیداری و اوهام نبودنت و جای خالیت
من قول داده ام گرامی....

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت   توسط جای خالی  | 

من همان افتابی را می خواهم که هر روز بر گونه های تو بوسه میزند
نه این افتاب را که حتی قادر نیست برف این سرزمین را اب کند

..

پ.ن : دلگیرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت   توسط جای خالی  | 

دلمان اصیل گرفته است
بی مانند
مثال زدنی
همچنان به چهار رقم نیامدیمان فکر می کنیم و دیگر هیچ
چه چیز دیگری می تواند باشد؟
وقتی در تمام زندگیت تنها یک چیز خودنمایی می کند
ان هم جای خالی کسی که همیشه ی خدا نیست
سیگاری روشن می کنیم
چقدر در دودهای غلیظش محو می شوم و دوباره در کف یک پک غلیظ تر جان می کنیم
میبینی کار خدا را
من و یک اعتیاد لا یزال به چیزی که برای من شاید که نمی شود
چشم دوخته ام به این مانیتور و دردهایم را روی این صفحه حکاکی می کنم
میبینی
نه
تو کجا هستی که ببینی؟
معلوم نیست در این لحظه که من از فرط دلتنگی ناخنهایم را اسیر کرده ام
تو در کدام اغوش به خواب رفته ای
دستانت روی تن چه کسی سر می خورد
 و لبهایت طعم کدام لب را مز مزه می کند
اه خدای من
زندگی فقط این حوسهای شهوت گونه نیست
میدانی که بنده ات اینها را خوب از بر دارد
اینگونه که می نوسید نیست فقط اندازه غریزه اش
که اگر ان هم نبود مرده ای بیش نبودم
زندگی خیلی چیزهایی است که من میدانم
اما خدایا
با یک بال که نمی شود پرید
تنها می شود بال بال زد
تو نظاره می کنی بال بال زدنم را
و شاید خنده ای از سر ترحم
هه
چه دارم میگویم
ببخش
دلم تنگ است از نوع اصیلش
اوی نیامده ام هر چه تمنا می کنم نمی اید
راستی به چه می اندیشی و به چه می اندیشد؟
به مردی من می خندد؟
یا به غرق شدنم در پک های گس سیگار؟
یا به نگاه میخکوبم روی برف و جای خالیت؟
به چه چیز؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت   توسط جای خالی  | 

چه بگویم وقتی خواب چشمانم را فرا گرفته است و من قدم از قدم برنمی دارم ...این تخت خالی ...بی من و جای خالیت پشت پنجره یکریز برف است و من اینطرف با یک جا سیگاری که ظرفیتش تکمیل گشته است ..به ساعت که نگاه می کنم یادم میرم خواب را و خودم را تنها نقش می شود در ذهنم ثانیه هایی که چه سخت گذشت با جای خالی تو چه می شود که در برف می مانیم تا بیایی ....هنوز جوانه نمی زنیم ....بیا بهار منتظر توست ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت   توسط جای خالی  | 

نیومدی

برف زمستونت شدم

                    رسوا و حیرونت شدم

                                        چک چک ناودونت شدم

                                                               اما بازم نیومدی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت   توسط جای خالی  | 

بگم اخیش عوضی خیلی حال میده

هی عوضی ببین امشب یه جور ناجور دارم حست میکنم ..یه جور عمودی مثل وقتی یه گل چیده شده رو بکنی زیر برفا و ذوق کنی که حتما گله داره می لرزه و یه عالمه برف بریزی توی لباست و مثل دیوونه ها بخندی و فرداش تب کنی بیفتی گوشه خونه ...اونوقت ناجور ناجور میشه میدونی چرا چون مجبور میشی تا وقتی من خوابیدم توی بغل من باشی من کیف دنیا رو بکنم توی بغل تو...هی صورتم بمالم روی صورتت بهههههههههه چه داغی ...هی بچسبونمت به جیگرم بگم اخیش اخیش ...فکر کن خیلی حال میده !!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت   توسط جای خالی  | 

حضور

برای شروع من می نویسم وقتی از اینجا عبور می کنم که امده باشی
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت   توسط جای خالی  |